تبلیغات
وبلاگ یاران امام زمان - داستانهایی درباره کسانی که مرگ را تجربه کردند و دوباره زنده شدند
وبلاگ یاران امام زمان
با جنگ بر علیه گناهان به امام زمان نزدیک شو

خدایا كمكش كن

سال 1357 بود و اوج روزهای انقلاب پایه های حكومت شاه لرزان شده و تظاهرات مردمی به نهایت رسیده بود در آن زمان 17 سال داشتم برادر بزرگم زندانی سیاسی شاه بود و خانه مان جای بود كه همیشه تظاهر كنندگان در آن تجمع می كردند هر روز تعدادی از نیروهای شاه كه میان آنها سربازان وظیفه نیز بودند در این محل پیاده می شدند تا تظاهرات را سركوب كنند . گفتم كه خانه ما نزدیك به این محل بودبه همین خاطر یك روز كه تظاهرات و در گیری ماموران و مردم به اوجش رسیده بود نیرو های گارد و ارتش به مردم شلیك می كردند مردم نیز با پرتاب كوكتل مولوتف به طرف آنها تلافی می كردند ناگهان بر اثر پرتاب یك كو لتل مو لو تف لباس یك سرباز وظیفه آتش گرفت و او كه حسابی ترسیده بود فریاد زد و دور خودش می چرخید و می دوید كه رسید به دم در خانه ما، مادر من كه این صحنه را دید، وقتی متوجه شد آن جوان یك سرباز وظیفه است بلا فاصله چادرخودش را كه روی مانتو بر سر كرده بود روی بدن آن جوان انداخت و به كمك من كه آتش را كه به همه لباس جوان سرایت كرده بود خاموش كرد مادر كه متوجه شد قسمتی از دستهای آن سرباز نیز سوخته با پماد مخصوص ضد سوختگی بر زخمهای او مرهم گذاشت و خلاصه پس از حدود یك ساعت سرباز جوان كه نامش محرم بود حالش بهتر شد و مادر به او گفت: دلت می آید هموطنان و برادران مسلمانت رابكشی؟ محرم كه از خجالت رنگش سرخ شده بود گفت: جدا شاهد است كه تا آلان به كسی شلیك نكرده ام و فقط با باتوم زدمشان... از این لحظه به بعد به حرمت شما سیده خانم، دیگر به كسی با توم نمی زنم . مادرم - كه در محل او را سپیده خانم صدا می كردند و محرم نیز نام مادرم را از زبان دیگر شنیده بود - محرم را دعا كرد و او رفت از فردا محرم باز هم در آن چهار راه پست می داد ( مامور بود و چاره ای نداشت اگر چه مدتی بعد به فرمان امام خمینی (ره) از سربازی گر یخت) اما همان طور كه نزد مادر قسم خورده بود همگان می دیدند او اگر از تفنگش استفاده می كند تیر هوایی می زند و چون مجبور بود دستور فرمانده اش را اجرا كند و به جوانان باتوم بزند با تومی كه در دست داشت فقط دور سرش می چرخاند و به اصطلاح سایه می زد حدود یك هفته از آن روز گذشت یك روز صبح به دلیل كشتاری كه در دانشگاه تهران انجام شده بود تظاهرات مردم سر چهار راه ولی عصر گسترده تر از همیشه در حال انجام بود و من نیز به صف تظاهر كنندگان پیوسته و شعار می دادم چون یقین داشتم محرم به كسی آسیب نمی رساند من در قسمتی از خیابان ایستاده بودم كه محرم آنجا بود لحظه به لحظه بر شدت تظاهرات افزوده می شد تا جای كه مردم به سوی خبر گزاری پارس آن زمان حمله كردند تا آنجا راتسخیر كنند كه ناگهان فرمانده گارد آن منطقه به سربازها و سایر نیروهایش دستور داده به ما حمله كنند محرم جلو من ایستاده بود و كمافی السابق باتوم خود را این سو و آن سو حركت می داد بی آنكه به كسی ضربه بزند من در دو متری او بودم كه ناگهان به علت فشار جمعیت سكندری خوردم و به سوی او افتادم و تا آمدم بگیم محرم او باتوم خود را دوباره پشت سرش آورد كه ناگهان با سنگینی تمام به پیشانی من خورد و ..... در یك لحظه چشمانم سیاهی رفت و فقط توانستم زمزمه كنم. محرم.... مادرم.... مادرم...آخرین صحنه ای كه به یاد دارم آن است كه محرم متوجه من شد و بلافاصله بغلم كرد و از این شلوغی جمعیت گذشت و به طرف خانه مان كه خلوت بود برد و بعد از آن لحظه به لحظه قوای خود را از دست دادم و .........

از این صحنه به بعد را بین مرگ و زندگی مشاهده كردم

احساس بی وزنی و سبكی خاصی می كردم دیگر نه محل ضربه باتوم كه به سرم خورده بود درد می كردو نه احساس خستگی می كردم احساس می كردم از فاصله ای بالا مثلا پشت بام خانه مان .دارم جلو در خانه خودمان را می بینم حدود ده متر دور پیكرم جمع شده بودند كه در آن میان مادرم نیز بود و سرم را در آغوشش گرفته بود و محرم نیز با اضطراب نگاهم می كرد تا اینكه یكی از همسایه ها كه پزشك بود بالای سرم آمد و ابتدا ضربان قلب و سپس نبض مرا برسی كرد و بعد در حالی كه بغض كرده بود گفت تموم كرده نفهمیدم ابتدا صدای ضجه مادرم را شنیدم با صدای فریاد جگر خراش محرم را كه داد می زد خدایا خدایا چكار كردم خدایا من كسی را كشتم كه به من كمك كرده بود. خدایا من چیكار كردم؟ محرم اینها را می گفت و مانند دیوانه ها دور خودش می چرخید و سپس چند مرتبه سرش را با شدت به تیر چراغ برق كوبید كه خون از پیشانی اش فواره زد و مردم جلو او را گرفتند از سوی دیگر مادرم مرا در آغوش گرفته و اشك می ریخت هر قدر می خواستم به آنها حالی كنم كه من نمرده ام نمی توانستم ضمن اینكه لحظه به لحظه به سوی آسمان بالاتر می رفتم در این لحظه محرم كه تمام سر و صورتش خونین شده بود بالای پیكر من كه همه می گفتند بی جان شده بود نشست و در حالی كه ضجه می زد رو به خدا كرد و گفت خدایا پس معجزه ات كجاست..... خدایا اگر به این مادر رحم نمی كنی به من رحم كن....  خدایا فقط تو می دونی كه من نمی خواستم این اتفاق بیفته... خدایا كمكش كن....خدایا نگذار این بچه بمیره خدایا كمكم كن... خدایا.... خدایا...

محرم فریاد می زد و مادر اشك می ریخت و زنهای محل نیز شیون می كردند و همه در اوج گریه بودند كه ناگهان همان همسایه پزشكمان یك لحظه توجهش به چشمان من جلب شد و دوباره سرش را به قلبم نزدیك كرد و.... دیگر چیزی به خاطرم نمانده كه چگونه روحم از آن بالا به جسمم در این پایین پیوست و ....مادرم می گفت وقتی دكتر فریاد زد زنده است..... نمرده....اول فكر كردیم دیوانه شده ولی وقتی محرم نیز به صورتت نگاه كرد و گفت دارد پلك می زند مطمئن شدیم زنده ای ! بعد هم خود محرم تو رو انداخت روی دوشش و تا بیمارستان دوید....مادرم اشك می ریخت و می گفت من مطمئنم دعاها و التماسهای صادقانه محرم بود كه باعث شد خدا تو را كه رفته بودی به آن دنیا. دوباره به جمع ما برگرداند

.........................................................................





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ

خوشحال میشوم نظراتتان را بخوانم
مدیر وبلاگ : محمدمهدی تردست
نظرسنجی
نمره شما از 20نمره به عملکرد دکتر روحانی تا به اینجای کار؟








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :